<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عاشقان شهادت</title>
<link>http://velayatezaman.blogfa.com/</link>
<description>نترسانیدم از روز قیامت ،                             قیامت قدوبالای حسین است </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 10 Nov 2009 16:41:49 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ياد باد آن روزگاران ياد باد </title>
<link>http://velayatezaman.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif color=#0099cc size=3&gt;برای اينكه بفهمد اسرا را از كجا برده اند همان شب رفتيم شناسائی. رسيديم به پايگاهی كه ميانه راه بوكان بود. هنوز موقعيت آنجا دستمان نيامده بود كه صدای ناله ای را شنيديم، دقت كه كرديم، ديديم صدای آشناست، ناله يكی از اسيرها بود. وقتی به خودم آمدم ديدم كاوه گريه می كند، با سوز و بلند. من و دوستم بهش گفتيم: يواش تر آقا محمود. الان نگهبان می فهمه. داشت راست می آمد طرف ما، تا جائی كه جا داشت خودم را به زمين رساندم، هر چه دعا به خاطر داشتم خواندم، لجم در آمده بود. كاوه همين طور نشسته بود و بي پروا گريه می كرد، تا صدای نفس نگهبان را شنيدم، دستم را بردم روی ماشه كه بچكانم، كه ديدم برگشت؛ما هم برگشتيم سقز.چند روز بعد مبادله ای بين ما وضد انقلاب شد و اسرایمان آزاد شدند. شناسایی خوب و دقيقی كه آن شب داشتيم، مقوله عمليات بزرگی بود كه منجر به آزادی بوكان، از لوث وجود ضد انقلاب شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 16:41:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=velayatezaman&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>velayatezaman</dc:creator>
<guid>http://velayatezaman.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهید علی یارشول</title>
<link>http://velayatezaman.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ff9900 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;وظيفه ام را انجام دادم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;FONT color=#66cc33&gt;    &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;قبل از عمليات كربلاي پنج بود، بچه ها از مانور رزمي&lt;/FONT&gt; كه در نزديكي سد دز انجام شده بود، برگشته بودند. به دليل بارندگي و گل و لاي زمين، لباس اكثر بچه ها گلي شده بود، همگي خسته و كوفته لباس هايشان را بيرون آوردند و به خواب رفتند. صبح روز بعد وقتي از خواب بيدارشدند، با كمال تعجب متوجه شدند كه لباس هايشان شسته شده و پوتين ها واكس خورده است. پرس و جو از اين و آن شروع شد و حدس و گمان ها به كار افتاد و سرانجام مشخص شد كه چه كسي اين كار را كرده است. آن شخص كسي نبود جز«&lt;FONT color=#cc3333&gt; شهيد&lt;/FONT&gt; علي يار شول » ، فرمانده دلاور گردان و در پاسخ عذرخواهي بچه ها به اين كه چرا شما در حالي كه خودتان از ما خسته تر بوديد، متحمل اين زحمت شديد،گفت: در واقع من وظيفه ام را انجام دادم كه شما بهتر به كارهايتان برسيد.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 301px; HEIGHT: 203px&quot; height=201 alt=&quot;حاشا که بسیجی میدان را خالی کند&quot; hspace=0 src=&quot;http://i11.tinypic.com/8a5k5g0.jpg&quot; width=329 border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;    سردار &lt;FONT color=#cc3333&gt;شهيد&lt;/FONT&gt; علي يار شول از غيورمرداني بود كه در سال 1337 در شهرستان سيرجان استان كرمان ديده به جهان گشود و در سال 1358 به عضويت سپاه در آمد و سرانجام پس از هفت سال خدمت صادقانه و شركت در عمليات هاي متعدد در غرب و جنوب كشور، در تاريخ7/11/1365 در مرحله دوم عمليات كربلاي پنج به فيض &lt;FONT color=#cc3333&gt;شهادت&lt;/FONT&gt; نايل آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 17:45:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=velayatezaman&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>velayatezaman</dc:creator>
<guid>http://velayatezaman.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات پناهيان از اولين سخنراني‌اش در جبهه </title>
<link>http://velayatezaman.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;IMG src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8707/Images/jpg/A0511/A0511012.jpg&quot;&gt;&lt;/IMG&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#0099ff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;حجت‌الاسلام عليرضا پناهيان گفت: شب اربعين قرار بود به منبر بروم، اما نمي‌دانستم چه بايد بگويم. همين كه آمدم سخنراني كنم، هوا توفاني شد.&lt;BR&gt;حجت‌الاسلام عليرضا پناهيان در گفت‌وگو با فارس در تبيين نقش روحانيت در هشت سال جنگ تحميلي گفت: روحانيون نقش پررنگ و ملموس در طول دفاع مقدس داشتند.&lt;BR&gt;وي ادامه داد:‌ نمي‌شود از شهادت صحبت كرد و در دل آرزوي شهادت نداشت و در راه خدا جهاد نكرد. يك روحاني نمي‌تواند براي يك رزمنده سخنراني كند، اگر خودش رزمنده نباشد.&lt;BR&gt;اين جانباز جنگ تحميلي با بيان اين نكته كه طلّاب و روحانيون حاضر در جبهه دوشادوش ساير رزمندگان مي‌جنگيدند، گفت: بسياري از روحانيون در خط مقدم جبهه حاضر مي‌شدند و حتي در عمليات‌ها نيز شركت مي‌كردند. حتي فرمانده برخي گردان‌ها نيز روحاني بود.&lt;BR&gt;پناهيان با اشاره به حضور پررنگ روحانيت در جبهه‌هاي حق عليه باطل گفت: تعداد روحانيون حاضر در جبهه به نسبت ساير اقشار كمتر بود، اما جالب است بدانيد بيشترين آمار شهدا به نسبت تعداد را روحانيون داشتند.&lt;BR&gt;معاون فرهنگي لشگر 27 محمد رسول‌الله با تأكيد بر اين نكته كه ديوانگي عاشقانه و عارفانه رزمندگان براي بسياري از افراد قابل درك نيست، گفت: روزي از يكي از رزمندگان گردان حبيب، علت دير بازگشتن از مرخصي را سئوال كردم. پاسخ داد كه در كنكور سراسري شركت كردم. پرسيدم: قبول هم شدي كه با ناراحتي‌ پاسخ داد: بله.&lt;BR&gt;پناهيان ادامه داد: پرسيدم: مگر چه رشته‌اي قبول شده‌اي كه ناراحت هستي؟ پاسخ داد: پزشكي دانشگاه تهران. با تعجب پرسيدم: پس علت ناراحتي‌ات چيست؟ پاسخ داد: من اين رشته را تنها براي كسب رضايت مادرم قبول شدم، اما دلم در جبهه است و مي‌دانم در اين عملياتي كه پيش رو داريم، شهيد مي‌شوم.&lt;BR&gt;روحاني گردان‌هاي تخريب و حبيب در پايان با اشاره به خاطره‌اي از دوران دفاع مقدس گفت: پيش از جنگ در حوزه و دانشگاه تدريس مي‌كردم و به همين دليل، روضه‌خواني و منبر رفتن بلد نبودم. شب اربعين، هيأتي از تهران به جبهه آمده بود تا به رزمندگان شام نذري بدهد، به همين دليل جمعيت زيادي از تمام گردان‌ها داخل و بيرون حسينيه جمع شده بودند. فرمانده گردان به من گفت كه امشب شما بايد منبر بروي، اما من قبول نكردم. با اجبار فرمانده گردان مجبور شدم قبول كنم و همين كه قصد صحبت داشتم، توفان و گرد و خاك شديدي بر پا شد، پيش خود گفتم: خدايا من كه منبر بلد نبودم، باد و خاك هم فرستادي؟! بعد از پايان توفان، رزمندگان مشغول تكاندن لباس‌هاي خود شدند. من براي اينكه آن‌ها را به آرامش دعوت كنم، گفتم: اين گرد و غبار مسافران كربلاست. اين گفته من تأثير عميقي روي آن‌ها گذاشت و تمامشان به شدت اشك ريختند. با كمال تعجب ديدم فرداي آن روز رزمندگان از فرمانده گردان گلايه كردند كه چرا اجازه نداده بوده پيش از اين من منبر بروم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 15:03:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=velayatezaman&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>velayatezaman</dc:creator>
<guid>http://velayatezaman.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند خاطره از حاج همت</title>
<link>http://velayatezaman.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; size=3&gt;اواخر شهریور 1359، همت از منطقه به شهرضا آمده بود تا وسایل و امكانات برای كارهای فرهنگی جمع‌آوری كند. موقع بازگشت، از من خواست كه همراهش به پاوه بروم و مقداری اسلحه و مهمات را كه به تازگی از گروهكهای ضدانقلاب غنیمت گرفته بودند، با خود به شهرضا بیاورم. این اسلحه و مهمات، اهدایی رژیم بعثی عراق به ضدانقلابیون ایران بود كه با لطف خدا و تلاش رزمندگان اسلام به دست نیروهای خودی افتاده بود. همت می‌خواست با استفاده از این وسایل، برای افشاگری ماهیت و چهره واقعی ضدانقلاب، نمایشگاهی در شهر برپا كند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عصر روز سی‌ام شهریور 1359، از شهرضا به مقصد تهران حركت كردیم. صبح روز سی‌ویكم كه به تهران رسیدیم، یكراست به ستاد مركزی سپاه رفتیم تا مقداری وسایل و امكانات تبلیغاتی هم از آن‌جا بگیریم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كارمان تا ظهر طول كشید. ظهر، پس از صرف ناهار، همت گفت كه بهتر است به نمازخانه برویم، استراحت كنیم و بعد به طرف پاوه حركت كنیم. پیشنهاد خوبی بود، چون شب قبل، در راه نتوانسته بودیم بخوابیم. وقتی به مسجد ستاد مركزی سپاه رفتیم، دیدیم كه یك آقای روحانی مشغول سخنرانی است. جای دیگری برای استراحت سراغ نداشتیم. تنها راه این بود كه صبر كنیم تا سخنرانی تمام شود و بعد در همان محل بخوابیم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سخنرانی طولانی شد، به طوری كه ساعت دو بعداز ظهر بود كه آن بنده خدا هنوز مشغول صحبت بود و ما متعجب به اطراف نگاه می‌كردیم. یك ربع بعد، برادر منصوری كه در آن زمان فرمانده سپاه بود، نیروها را جمع كرد و طی یك سخنرانی اعلام كرد كه عراق به ایران حمله كرده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همت با شنیدن این خبر، رو به من كرد و گفت: «باید هر چه سریعتر به طرف پاوه حركت كنیم.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پذیرفتم و بدون این‌كه استراحت كنیم، با عجله راهی شدیم تا از طریق قزوین، همدان و كرمانشاه خود را به منطقه برسانیم. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نیمه‌های شب بود كه به همدان رسیدیم. بی‌خوابی و خستگی زیاد اذیتمان می‌كرد ولی هر چه گشتیم، جایی برای استراحت پیدا نكردیم. مجبور شدیم دوباره حركت كنیم. با رسیدن به كرمانشاه، همت پیشنهاد كرد برای استراحت به ستاد مشترك عملیات غرب برویم كه دوباره سر و كله هواپیماهای عراقی پیدا شد. شلیك بی‌وقفه توپهای ضدهوایی و همچنین بمباران هوایی دشمن آغاز شد. همت گفت كه بهتر است به طاق ‌بستان برویم. در طاق ‌بستان نیز همین برنامه بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی نگاه به چهره همت انداختم، دیدم از خستگی و بی‌خوابی دارد از پا درمی‌آید. خودم هم چنین وضعیتی داشتم. در این هنگام، همت كه وضعیت كرمانشاه و طاق ‌بستان را دیده بود، به رغم خستگی زیاد، تصمیم گرفت كه توقف نكنیم و یكسره به پاوه برویم. و ما از شهرضا تا پاوه -كه مسیری طولانی است- مجبور شدیم بی‌وقفه و بدون استراحت طی كنیم. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن روز، روز آغاز جنگ بود&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 14:36:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=velayatezaman&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>velayatezaman</dc:creator>
<guid>http://velayatezaman.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سنگر فرمانده عراقی</title>
<link>http://velayatezaman.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00cc99 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;در محور ارتفاع 143 در روز ولادت امام جواد (ع) يك سنگر بتوني خيلي بزرگ نظر ما را&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00cc99 size=3&gt;&lt;STRONG&gt; بر خود جلب كرد. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00cc99 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سنگر بلندي قرار داشت و پله‌هاي بتوني محل رسيدن به آن بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00cc99 size=3&gt;&lt;STRONG&gt; محل به نظرمان مشكوك مي‌رسيد. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00cc99 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;طول و عرض سنگر حدوداً 4*3 متر بود و شايد هم بزرگتر. كف آن هم سي- &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00cc99 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;چهل سانتي متر بتون ريخته بودند. آنجا را كه مشكوك بود،&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00cc99 size=3&gt;&lt;STRONG&gt; با بيل كنديم كه به قطعات بدن يك شهيد برخورديم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00cc99 size=3&gt;&lt;STRONG&gt; پاها و تن شهيد را كه درآورديم،&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00cc99 size=3&gt;&lt;STRONG&gt; متوجه شديم شانه، دستها و سرش زير پله بتوني است. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00cc99 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;در حال جمع‌آوري بدن او بوديم كه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00cc99 size=3&gt;&lt;STRONG&gt; يك پوتين ديگر به چشممان خورد. شروع كرديم به كندن كل اطراف سنگر. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00cc99 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سرانجام 5 شهيد پيدا كرديم &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cc99 size=3&gt;كه روي آنها بتون ريخته و سنگر ساخته بودند. آنهم سنگر فرماندهي... &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 16:38:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=velayatezaman&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>velayatezaman</dc:creator>
<guid>http://velayatezaman.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهید حاج حسین خرازی</title>
<link>http://velayatezaman.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#cccccc size=3&gt;1- دانشگاه شیراز قبول شده بود. همان موقع دوتا پسرهایم توی اصفهان و تهران درس می خوادند. حقوقم دیگر کفاف نمی داد. گفتم « حسین ، بابا ! اون دو تا سربازی شونو رفته ن . بیا تو هم سربازیتو برو . بعد بیا دوباره امتحان بده . شاید اصفهان قبول شدی. این طوری خرجمون هم کمتر می شه .»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;2- رفته بودم قوچان به ش سر بزنم. گفتم یک وقت پولی ، چیزی لازم داشته باشد. دم در پادگان یک سرباز به م گفت « حسین تو مسجده » رفتم مسجد . دیدم سرباز ها را دور خودش جمع کرده ، قرآن می خوانند نشستم تا تمام شود. یک سرهنگی آمد تو ، داد و فریاد که « این چه وضعشه ؟ جلسه راه انداخته ین ؟ »حسین بلند شد؛ قرص و محکم.گفت « نه آقا ! جلسه نیس . داریم قرآن می خونیم .» حظ کردم . سرهنگ یک سیلی محکم گذاشت توی گوشش. گفت « فردا خودتو معرفی کن ستاد. » همان شد. فرستادندش ظفار ، عمان . تا شش ماه ازش خبر نداشتیم . بعدا فهمیدیم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;3- از همان اول عادتمان نداد که نامه بنویسد یا تلفن کند یا چه . می گفت « از من نخواین . اگه سالم باشم ، می آم سر می زنم. اگر نه ، بدونین سرم شلوغه ، نمی تونم بیام.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;4- رفته بود کردستان. یازده ماه طول کشید. نه خبری ، نه هیچی . هی خبر می آوردند تو کردستان، چند تا پاسدار را سر بریده اند. رادیو می گفت یازده نفررا زنده دفن کرده اند. مادرش می گفت« نکنه یکیشون حسین باشه ؟ » دیگر داشت مریض می شد که حسین خودش آمد . با سرو وضع به هم ریخته و یک ساک پر از لباس های خونی.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;5- دیگر دارد ظهر می شود. باید برگردیم سنندج. اگر نیروی کمکی دی ر برسد ودرگیری به شب بگشد، کار سخت می شود؛ خیلیسخت . کومله ها منطقه را بهتر از ما می شناسند. فقط بیست نفریم . ده نفر این طرف جاده ، ده نفر آ« طرف . خون خونم را می خورد.- دیگه نمی خواد بیاین . واسه چی می آیین دیگه ؟ الان مارو می بینن، سر همه منن رو می برن می ذارن روی ... صدای تیر اندازی می آید از پشت صخره سرک میکشم. حسین و بچه هایش درگیر شدهاند. می گوید « چه قدر بد اخلاق شده ای ؟ دیدبی که . زدیم بی چاره شون کردیم. » داد می زنم « واسه چی درگیر شدی حسین ؟ با ده نفر ؟ قرار مون چی بود ؟ » می خندد . می گوید «مگه نمی دونی ؟ کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره باذن الله »&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;6- نگاهش می کردم. یک ترکه دستش بود، روی خاک  نقشه ی منطقه را توجیه می کرد. به م برخورده بود فرمان ده گردان نشسته ، یکی دیگر دارد توجیه میکند . فکر می کردم فرمانده گروهان است یا دسته. ندیده بودمش تا آن موقع بلند شدیم. می خواست برود ، دستش را گرفتم . گفتم « شما فرمانده گروهانی ؟ » خندید . گفت « نه یه کم بالاتر» دستم را فشار داد و رفت.حاج حسن گفت « تو این ونمی شناسی ؟ » گفتم « نه . کیه ؟ » گفت « یه ساله جبهه ای ، هنوز فر&lt;SPAN lang=fa&gt;م&lt;/SPAN&gt;ان ده تیپت رو نیمشناسی؟» &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;7- همین طور حسین را ن&lt;SPAN lang=fa&gt;گ&lt;/SPAN&gt;اه می کرد. معلوم بود باورش نشده حسین فرمانده تیپ است . &lt;SPAN lang=fa&gt;م&lt;/SPAN&gt;ن هم اول که آمده بودم ، باورم نشده بود. حسین آ&lt;SPAN lang=fa&gt;م&lt;/SPAN&gt;د ، نشست روبه رویش . گفت « آزادت می کنم بری.» به&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;من گفت « به ش بگو.» ترجمه کردم . باز هم معلوم بود باورش نشده . حسین گفت « بگو بره خرمشهر، به دوستاش بگه راه فراری نیس، تسلیم شن. بگه کاری باهاشون نداریم. اذیتشون &lt;SPAN lang=fa&gt;ن&lt;/SPAN&gt;می کنیم.» خودش بلند شد دست های او&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;را باز کرد. افسر عراقی می آمد؛ پشت سرش هزار هزار عراقی با زیر پیراهن های سفید که بالای سرشان تکان می داند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;8- منطقه کو&lt;SPAN lang=fa&gt;ه&lt;/SPAN&gt;ستانی بود. با صخره های بلند و تی و نفس گیر. دیده بان های عراقی از آن بالا گرای ما&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;را می گرفتند، می دادند به توپ خانه شان . تمام تشکیلات گردان را ریخته بوند به هم. داد زد « برید بکشیدشون پایین لامصبارو.» چند نفر را فرستاده بودم خبری نبود ازشان . بی &lt;SPAN lang=fa&gt;س&lt;/SPAN&gt;یم زدم ، پرسیدم « چه خبر ؟ » با کد و رمز گفتند که کارشان را ساخته&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;اند، حالا خودشان از نفس افتاده اند و الان است که از تشنگی بمیرند. یک ظرف بیست لیتری آب را برداشت، &lt;SPAN lang=fa&gt;گ&lt;/SPAN&gt;ذاشت روی شانه اش. راه افتاد سمت کوه . دویدیم طرفش « حسین آقا. شما زحمت ن&lt;SPAN lang=fa&gt;ک&lt;/SPAN&gt;شید. خودمون می بریم. » ظرف های آب را نشان داد: هرکی می خواد ، برداره بیاره .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;9- دو تا دور نشسته بودیم. نقشه آن وسط پهن بود. حسین گفت «تا یادم نرفته اینو بگم ، اون &lt;SPAN lang=fa&gt;ج&lt;/SPAN&gt;ا که رفته بودیم برای مانو&lt;SPAN lang=fa&gt;ر&lt;/SPAN&gt;؛ یه تیکه زمین بود. گندم کاشته بودن . یه&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;مقدار از گندم ها از بین رفته. بگید بچه&lt;SPAN lang=fa&gt; ها&lt;/SPAN&gt; ببینن چه قدر از بین رفته ، پولشو به صاحبش بدین.» &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;10- بیست سی نف&lt;SPAN lang=fa&gt;ر&lt;/SPAN&gt; راننده بودیم. همین طور می چرخیدیم برای خودمان . مانده بود هنوز تا عملیات بشود ؛ همه بی کار ، ما از همه بی کارتر.- آخه حسین آقا ! ما اومده یم این جا چی کار؟&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;اگر به درد نمی خوریم بگید بریم پی کارمون. دورش جمع شده بودیم . یک دستش دور گردن یکی بود. آ&lt;SPAN lang=fa&gt;ن&lt;/SPAN&gt; یکی تو دست من . خندید گفت « نه ! کی گفته ؟ شما همین که این جایین از سرمون هم زیاده . این جا دور&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;از زن و بچه تون ، هر نفسی که می کشید واسه تون ثواب می نویسن همچی بی کار بیکار هم نیستین. راه افتاده بودیم این طرف آن طرف ؛ سنگر جارو می کردیم ، پوتین واکس می زدیم، تانک می شستیم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;11- از صبح آفتاب خورده بود توی سرم ؛ گیج بودم . سرم درد می کرد. با بدخلقی گفتم « آقا جون ! این رئیس ستاد کجاس؟» حواسش نبود. برگشت . گفت «جانم؟ چی می گی ؟ » گفتم «رئیس ستاد. » گفت « رئیس ستاد رو می خوای چه کنی ؟ » گفتم « آقا جون ! ما ازصبح تا حالا علاف یه متر سیم کابل شده یم.می خوایم برق بکشیم پاسگاه . یه سری دستگاه داریم اون حجا. یهمتر سیم کابل پیدا نمی شه .» گفت « آهان ! برا&lt;SPAN lang=fa&gt;ی&lt;/SPAN&gt; جاسوسی می خوا&lt;SPAN lang=fa&gt;ین&lt;/SPAN&gt;.» گفتم « جاسوسی کدومه برادر؟ حالت خوشه ها . برای شنود می خوایم.» رفتیم تو.دیدم رئیس ستاد جلوی پاش بلند شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;12- از کنار آش پزخانه رد می شدم. دیدم همه این طرف آن طرف می دوند ظرها را می شویند. گونی های برنج را بالا و پایین می کنند. گفتم « چه خبره این جا ؟ » یکی کف آش پزخانه را می شست. گفت « برو . برو. الآن وقتش نیس. » گفتم «وقت چی نیس؟ » توی دژبانی ، همه چیز برق می زد. از در&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;و&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;دیوار&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;تا پوتین ها و&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;لباس ها .شلوارها گتر کرده. لباس ها تمیز ، مرتب. از صبح راه افتاده بود برای بازدید&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;واحدها. همه این طرف آن طرف می دویدند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;13- ده ماه بود ازش خبری نداشتیم. مادرش می گفت« خرازی ! پاشو برو ببین چی شد&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;این بچه ؟ زنده س ؟ مرده&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;س؟» می گفتم«کجا برم دنبالش آخه ؟ کار&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;و&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;زندگی دارم خانوم. جبهه ه یه وجب دو وجب نیس .از کجا پیداش کنم؟» رفته بودیم نماز جمعه . حاج آقا آخر خطبه ها گفت حسین خرازی را دعا کنید .آمدم خانه . به مادرش گفتم.گفت« حسین &lt;SPAN lang=fa&gt;م&lt;/SPAN&gt;ا&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;رو می گفت؟ » گفتم « چی شده که امام جمعه هم می شناسدش؟» نمی دانستیم فرماده لشکر اصفهان است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;14- داییش تلفن کرد گفت «حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده ، شما همین طور نشسته ین؟» گفتم «نه. خودش تلفن کرد. گفت دستش یه خراش کو&lt;SPAN lang=fa&gt;چ&lt;/SPAN&gt;ی&lt;SPAN lang=fa&gt;ک&lt;/SPAN&gt; برداشته  پانسمان می کنه  می آد. گفت شما نمی خواد&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;بیاین. خیلی هم سرحال بود.» گفت « چی رو پانسمان می کنه؟ دستش قطع شده. » هان شب رفتیم یزد، بیمارستا&lt;SPAN lang=fa&gt;ن&lt;/SPAN&gt;. به دستش نگاه می کردم .گفتم «خراش کوچیک! » خندید. گفت « دستم قطع شده ، سرم که قطع نشده .» &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;15- رفتیم بیمارستان ، دو روز پیشش ماندیم. دیدم محسن رضایی آمد&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;و فرمان ده های ارتش وسپاه آمدند و&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;کی و&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;کی.امام جمعه ی اصفهان هم هرچند روز یک بار&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;سر می زد&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;به ش. بعد هم با هلی کوپتر از یزد آو&lt;SPAN lang=fa&gt;ر&lt;/SPAN&gt;دندش اصفهان. هرکس می فهمید من پدرش هستم، دست می انداخت &lt;SPAN lang=fa&gt;گردنمو&lt;/SPAN&gt; ماچ و بوسه و&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;التماس دعا. من هم می گفتم « چه می دونم والا ! تا دوسال پیش که بسیجی بود.انگار حالا ها فرمان ده لشکر شده . » &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;16- تو جبهه هم دیگر را می دیدم.وقتی برمی گشتیم شهر، کم تر. همان جا هم دو سه روز یک بار را باید می رفتم می دیدمش . نمی دیدمش ، روزم شب نمی شد. مجروح شده بود.نگرانش بودم . هم نگران هم دلتنگ. نرفتم تا خودش پیغام داد « بگید بیاد ببینمش .دلم تنگ شده. » خودم هم مجروح&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;بودم. با عصا رفتم بیمارستان. روی تخت دراز کشیدهبود. آستین خالیش را&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;نگاه می کردم. او حرف می زد، من توی این فکر بودم « فرمانده لشکر ؟ بی دست؟ » یک نگه می کرد به من ، یک نگاه به دستش ، می خندید.&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;17- می پرسم « درد داری ؟ » می گوید « نه زیاد .» - می خوای مسکن به ت بدم؟ - نه . می گیم « هرطور راحتی.» لجم گرفته . با خودم می گویم « این دیگه کیه ؟ دستش قطع شده، صداش در نمی آد.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;18- گفتند حسین خرازی را آورده اند بیمارستان. رفتم عیادت . از تخت آمد پایین، بغلم کرد. گفت « دستت چی شده ؟ » دستم شکسته بود. گچ گر&lt;SPAN lang=fa&gt;ف&lt;/SPAN&gt;ته بودمش گفتم « هیچی حاج آقا ! یه ترکش کوچیک خ&lt;SPAN lang=fa&gt;ر&lt;/SPAN&gt;ده ، شکسته .» خندید . گفت « چه خوب !دست من یه ترکش ب&lt;SPAN lang=fa&gt;ز&lt;/SPAN&gt;رگ خورده ، قطع شده.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;19- دکتر چهل وپنج روز به ش استراحت داده بود. آوردیمش خانه. عصر نشده، گفت « بابا ! من حوصله م سر&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;رفته .» گفتم « چی کار کنم بابا ؟ » گفت « منو&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;ببر سپاه ، بچه هارو ببینم .» بردمش . تا ده شب خبری نشد ازش . ساعت ده تلفن کرد ، گفت « من اهوازم . بی زحمت داروها مو بدید یکی برام بیاره.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;20- شنیده ایم حسین از بیمارستان مرخص &lt;SPAN lang=fa&gt;ش&lt;/SPAN&gt;ده . برگشته. ازسنگر فر&lt;SPAN lang=fa&gt;م&lt;/SPAN&gt;اندهی سراغش را&lt;SPAN lang=fa&gt; &lt;/SPAN&gt;می گیریم. می گویند. « رفته سنگر دیده بانی.» - اومده طرف ما ؟ توی سنگر دی&lt;SPAN lang=fa&gt;د&lt;/SPAN&gt;ه بانی هم نیست. چشمم میافتد به دکل دیده بانی . رفته آن بالا ؛ روی نردبان دکل. « حسین آقا ! اون بالا چی کار می کنی شما؟ » می گوید « کریم! ببین . با یه دست تونستم چهار متر بیام بالا. دو روزه دارم تمرین می کنم . خوبه.نه ؟»می گویم « چی بگم والا؟»&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 11:00:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=velayatezaman&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>velayatezaman</dc:creator>
<guid>http://velayatezaman.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند خاطره از شهید محمد بروجردی</title>
<link>http://velayatezaman.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#cccccc size=4&gt;- رفته بود سپاه . سعي ميکرد آنجا را سروسامان بدهد. وقتي ديدمش گفتم: اصلاً معلوم هست کجايي؟ گفت: ما بايد بيشتر از اين ها آواره باشيم. &lt;BR&gt;قبل از اين که امام بيايد گفته بود فکر مي کنين اگه امام بياد کار تمومه؟ نه خير! تازه اول کاره. &lt;BR&gt;مي گفتند: دنبال رياسته. &lt;BR&gt;گفت: من دارم مي رم کردستان. هرکي مي آد. بسم الله&lt;BR&gt;- هرجا که بود مثل بقيه بود؛ خورد و خوراکش؛ لباس پوشيدنش خوابش، کارش، جنگيدنش. اصلاً احساس نمي کردي که او فرمانده است و تو زيردستش هستي. مي گفت: من يه خدمتگذار کوچيکم بين خدمت گذارهاي بزرگتر. &lt;BR&gt;خودش را از همه کمتر مي دانست. فيلم در نمي آورد. واقعاً اين جوري بود.&lt;BR&gt;- درس دانشگاه که نخوانده بود. امام که سخنراني مي کرد نکته هايش را يادداشت مي کرد. اينها مي شد استراتژي سپاه کردستان.&lt;BR&gt;- آمدم پيش بروجردي گفتم اومده ام اين جا کار کنم چه کار کنم؟ دوست داشتم اسلحه بدهد دستم بگويد آنها را مي بيني آن روبرو را ؟ بزن. &lt;BR&gt;گفت: برين قاطي مردم کمکشون کنين اين گروهک ها رو بشناسن اين کردها اسلحه ناموسشونه. نگذارين ديگران از اين خصلتشون سوءاستفاده کنن.&lt;BR&gt;- مي گفت: اين کار بايد پيش بره، درست. اما کار که تموم بشو نيست. حواستون باشه خلاف قاعده و قانون و اسلام و مسلموني کار نکنين. هدف وسيله رو توجيه نمي کنه.&lt;BR&gt;- جنازه يکي از کومله ها افتاده بود روي جاده راننده هم نديده بود رفته بود روش وقتي ديده بود خيلي ناراحت شده بود. گفته بود: دشمنتون هست که باشه اين که ديگه مرده بود.&lt;BR&gt;- داشتيم کارتون نگاه مي کرديم. يک هو گفت: بي سيم کو؟ بدينش به من! &lt;BR&gt;جاخورديم گفتيم: بي سيم ميخواي چي کار ؟ گفت ميخوام يادشون بدم چه کار کنن.&lt;BR&gt; آدم خوب هاي کارتون را مي گفت!&lt;BR&gt;- هر وقت طرح پاکسازي منطقه اي رو بهش مي داديم، گوش مي کرد مي گفت بگيد ببينم چند نفر از مردم و عشاير مسلح ميشن بجنگن؟ اگر مي گفتيم هيچي، مي گفت: نمي خواد اينجا فعلاً پاکسازي لازم نداره. &lt;BR&gt;مي گفت: خود اين مردم بايد مسلح بشن.&lt;BR&gt;- جمعشان کرده بود. اسمشان را گذاشته بود پيشمرگان کرد مسلمان. مي گفت اگه بين خودتون کسي رو که سابقه خوبي نداره اهل اذيت و آزار مردمه مي شناسين عذرش رو بخواين. من حاضر نيستم به اسم انقلاب به کسي ستمي بشه. &lt;BR&gt;وقتي اسلحه داد دستشان خيلي ها مخالفت کردند مي گفتند کردها سر پاسدارها رو ميبرن اين به کردها اسلحه ميده!&lt;BR&gt;همين کردها دويست نفر شهيد دادند. مي گفتند ما فقط به خاطر اينه که مونده ايم.&lt;BR&gt;- رئيس چريکهاي فدايي ده سال توي شوروي آموزش ديده بود. وقتي بروجردي آمده بود کردستان، طرف گفته بود اينا يه مشت بچه ان امکان نداره کاري از پيش ببرن. ما با کلي تشکيلات و تجربه نتونستيم اينا چي ميگن؟&lt;BR&gt;- دره را گرفته اند دارند مي روند پايين. محمد پشت بي سيم داد ميزند. جريان چيه؟ &lt;BR&gt;ميگويم گوش به حرف من نمي دن. &lt;BR&gt;فرياد مي زند اين جا اُحُده. نکنين اين کار رو. &lt;BR&gt;فرياد،فرياد، فرياد مي گويد: براي رضاي خدا، براي رضاي پيغمبر… به خاطر بروجردي &lt;BR&gt;بچه ها هنوز دارند مي آيند پايين. بعد هم بي سيم قطع مي شود.&lt;BR&gt;- گروه گروه نشسته بودند تا بروجردي بيايد. بريده بودند آمده بود با تک تک اين ها حرف مي زد. گفت گروه گروه بشينين ببينم چي ميگين؟ &lt;BR&gt;کار گروه اول که تمام مي شد، مي رفت سروقت گروه دوم، دور که کامل شده بود، انگار اصلاً اتفاقي نيفتاده بود خنده بود و بگو و بخند.&lt;BR&gt;- آمد کنار قبضه، گفت کجا را مي زني؟ &lt;BR&gt;خمپاره چي زياد دقت نمي کرد، عوضش محمد هر گلوله را که مي زد، سرک مي کشيد، ببيند کجا مي خورد اگر نزديک روستا مي خورد، مي گفت نزن به مردم زدن فايده نداره ما نيومده ايم اين جا مردم را بزنيم. &lt;BR&gt;از آن طرف آنها مدام مي زدند ترکش خمپاره که بود باد هم مي آمد. بچه ها مچاله شده بودند توي خودشان که ترکش نخوردند او انگار نه انگار بلند مي شد، مي گفت کجا خورد؟ نزن … يک کم اين طرف تر… آها … حالا شد .&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#cccccc size=4&gt;- مي گفتند سپاه هر جا بره قتل و غارت راه مي ندازه. &lt;BR&gt;زور هم داشتند. حاکم شرع کردستان را تهديد کرده بودند گفته بودند اگه برادر فلان وزير که بازداشته آزد نشه دودمانت رو به باد ميديم. حکم دادگاه را برگردانده بودند. حاکم شرع هم استعفايش را داده بود، رفته بود. محمد يکي را فرستاده بود پيش امام گفته بود مي ري پيش امام بدون حاکم اين شرع اينجا برنميگردي.&lt;BR&gt;- يکي از اين دموکرات ها را اعدام کرده بودند خانواده اش آمده بودند توي سپاه داد و فرياد ميکردند رفته بود گفته بود چي ميگين شما؟ &lt;BR&gt;حرف هايشان را شنيده بود جوابشان را هم داده بود. آمده بودند بيرون گفته بودند با اين که دشمن ماست ولي هرچي فکر ميکنيم نميتونين بگيم آدم بديه. وقتي مي آييم پيشش، نمي توانيم حرف نامربوط بزنيم.&lt;BR&gt;- توي جو آن روز کردستان خنده رو بودن واقعاً نوبر بود. مسئول باشي و با آن سر و ريش بور و آشفته هزار تا کار بر عهده ات باشد و هزار جاي کارت لنگ بزند و هزار جور حرفت بهت بگويند و هر روز خبر شهادت يکي از بچه هايت را برايت بياورند و چند بار در روز بخواهي نفراتت را از کمين ضد انقلاب دربياوري و نخوابي و نقشه بکشي و سازماندهي بکني و دست آخر هنوز بخندي واقعاً که هنر مي خواهد بعضي از بچه ها توي اوقات استراحت جدول درست مي کردند توي يکي از اين جدول ها نوشته بود مردي که هميشه مي خندد… جوابش يازده حرف بود يکي با مداد توش نوشته بود محمد بروجردي. &lt;BR&gt;بقيه هم ياد گرفته بودند از اين جدولها دست مي کردند. مي نوشتند توپ روحيه، مسيح کردستان، باباي بسيجي ها …&lt;BR&gt;- گفتم بايد بيايي از نزديک نشانت بدهم کجاها را گرفته ايم. گفت: حرفي نيست.&lt;BR&gt;توي راه باران مي آمد. ماشين گير کرده بود توي گل. آمد پايين، گفت امروز اين جاها را گل کرده اي، بعد ما رو آورده اي؟&lt;BR&gt;برگشتني يک دسته کبک نشسته بود روي برف هاي کنار جاده. داد زد گفت: اَ ببين چه گنجشک هاي بزرگي! يکي گفت: اينا گنجشکن؟ کبکن.&lt;BR&gt;گفت: به هه! يعني ما فرق کبک و گنجشک را نمي دونيم؟&lt;BR&gt;- مي گويد: به محض اين که راه باز شد خبرم کن. &lt;BR&gt;مي گويم: حاجي باز شد. &lt;BR&gt;از جا مي پرد مي دود بين بچه ها مي گويد اول آب. يالا سه روزه بچه ها بي آبن. زود!&lt;BR&gt;دبه ها را مي گذارم زمين استراحت کنم فکرمي کنم کوتا قله؟!&lt;BR&gt;از راه مي رسد با دبه هاي پر آب از کنارمان رد مي شود مي گويد: چرا وايسادين بر و بر منو نگاه ميکنين؟ قله اون طرفه. اوناها.&lt;BR&gt;- سه نفرند مي گويند پايگاه درمان سقوط کرد. از صد و بيست نفر فقط ما توانستيم فرار کنيم. مي گويند: چهل و پنج نفر شهيد، بقيه اسير… &lt;BR&gt;صداي بي سيم در مي آيد کومله ها آمده اند روي خط ما. مي گويند منتظر باشين بقيه رو هم ميگيريم از تون. &lt;BR&gt;ميگويم: پدرت را درمي آورم پوست از کلمه همه تون ميکنم. محمد مي گويد: اين جوري حرف نزن درست نيست. مي گويم دري وري ميگه. کومله است نميشنوي؟ &lt;BR&gt;ميگويد عيب نداره! تو درست صحبت کن.&lt;BR&gt;- مي گويم وضع خرابه همه دارن کشته ميشن. مي گويد براي چي خرابه؟ الان خودم رو مي رسونم. &lt;BR&gt;چهار پنج نفر بيشتر نيستيم. گريه ام مي گيرد. فکر مي کنم ميخواد دلداريم بده! داد ميزنم: يه کاري بکن! مي گويد: اومدم. &lt;BR&gt;نگاه که ميکنم بالاي سرم است. صدايش اما از توي بي سيم مي آيد مي گويد بلند شو ادا درنيار. طوريت نشده که!&lt;BR&gt;گراي دشمن را داد توپخانه. گفت بزنين. &lt;BR&gt;ازکمين درآوردمان. سوار جيپش شد، رفت.&lt;BR&gt;- سربازها يک سال توي منطقه مانده بودند طاقتشان طاق شده بود قرار گذاشته بودند هر کس بخواهد دوباره با حرف نگهشان دارد با تخم مرغ و سيب زميني بزنندش. &lt;BR&gt;بسم الله را که گفت، يک عده داد زدند ما مرد جنگ نيستيم. &lt;BR&gt;يک نفر هم داد زد تکبير… &lt;BR&gt;هرچه گفت هو کردند خسته شد. گفت: آقا ده دقيقه استراحت. &lt;BR&gt;گفت هرکه ميخواهد برود، برود هرکه هم … من. &lt;BR&gt;… بيايد و بگويد هرکه ميخواهد برود … که ماندند ديگر ماندند .&lt;BR&gt;- بچه ها را براي نماز صبح بلند مي کرد، مي خواند: &lt;BR&gt;اي لاله خوابيده چو نرگس نگران خيز &lt;BR&gt;از خواب گران خواب گران خواب گران خيز &lt;BR&gt;مي گفت: اگه آيه آخر سوره کهف رو بخونين هر ساعتي که بخواين بيدار ميشين. &lt;BR&gt;آمد بالاي سرم گفت مگه آيه رو نخوندي؟ &lt;BR&gt;گفتم: چرا؟ &lt;BR&gt;گفت: پسر چرا دير بلند شدي؟ &lt;BR&gt;درست موقع اذان بود. گفتم نيت کرده بودم سر اذان بيدار بشم که شدم. &lt;BR&gt;خنديد و گفت: مرد مومن اين رو گفتم براي …&lt;BR&gt;گفتم: حاجي ما خوابمون سنگينه… بشيم بايد کل سوره کهف رو بخونيم.&lt;BR&gt;- دادستان جديد مي خواست ميخ را محکم بکوبد. بروجردي کار داشت باهاش. پشت در دادستاني معطلش کرده بود. &lt;BR&gt;گفتم: يه روايتي هست که ميگه اذالتبست عليکم الفتن فعليکم بالقران. &lt;BR&gt;گفت: عجب چيز خوبي گفتي. بارک الله!&lt;BR&gt;قرآن را باز کرد و خواند من راه رفتم او خواند بد و بي راه گفتم او خواند. گفتم: بلند شو بريم. &lt;BR&gt;او خواند. گفتم سه ساعته فرماندهي عمليات کردستان را پشت در معطل کرده. &lt;BR&gt;گفت: جوش نخور يه روايتي هست …&lt;BR&gt;شروع کرد همان روايت را براي خودم گفت. گفت: بشين قرآن بخون. گفتم فکر ميکنه کيه؟ &lt;BR&gt;گفت قرآن بخون. &lt;BR&gt;عصباني شده بودم گفتم: اين يارو خيلي عوضيه بايد کتکش زد بايد يه بلايي سرش آورد. &lt;BR&gt;گفت: باباجون بيا بشين قرآن بخون!&lt;BR&gt;دوباره ديدمش گفت آقاجون دستت درد نکنه هر وقت ناراحت بودم مي رفتم سراغ سيگار با اون روايت ترکش کردم .&lt;BR&gt;- مي گويد برايم يه کار ميکني؟ &lt;BR&gt;مي گويم چه کار؟ &lt;BR&gt;مي گويد بيا بشين ببين درست قرآن ميخونم؟ ‌خيلي وقته پيش کسي نخونده ام بيا.&lt;BR&gt;- دو روز بود با ارتشي ها بحث مي کرد هيچ جاي مناسبي پيدا نشده بود بچه ها هنوز داشتند نقشه ها را مي گشتند گفت نقشه ها رو جمع کنين بخوابين، يه طوري ميشه ديگه! &lt;BR&gt;از خواب که بلند شدم گفت: ميدوني قره داغ کجاست؟ &lt;BR&gt;گفتم: نه. &lt;BR&gt;همه را بلند کرد گفت بگرديد، روي نقشه پيداش کنين. &lt;BR&gt;توي جلسه با ارتشي ها گفته بود قره داغ! پايگاه بايد اونجا باشد!&lt;BR&gt;لام تا کام حرفي نزده بودند فقط گفته بودند عاليه! قبول. &lt;BR&gt;گفتم: ناقلا! قره داغ رو از کجا آوردي؟ &lt;BR&gt;گفت: قبل از خواب توسل کردم گفتم خدا جون ما که کاري از دستمون برنمي آد خودت يه راهي بذار پيش پامون. &lt;BR&gt;توي خواب يک نفر بهم گفت چرا بچه ها رو معطل ميکني؟ قره داغ، پايگاه بايد اونجا باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 19:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=velayatezaman&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>velayatezaman</dc:creator>
<guid>http://velayatezaman.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره از شهید محمد بروجردی (1)</title>
<link>http://velayatezaman.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>- &lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#99cc33&gt;پدرش جلوي خان درآمده بود . گفته بود من زمين به خان نمي فروشم … &lt;BR&gt;مادرش از درد به خودش مي پيچيد پدرش دويده بود پي قابله. قابله آش پز خانه ارباب هم بود. مباشر ارباب جلويش را گرفته بود. گفته بود: زنم … داره مي ميره از درد! &lt;BR&gt;گفته بود به من چه؟ &lt;BR&gt;افتاده بودند به جان هم، قابله هم دويده بود سمت خانه. وقتي محمد به دنيا آمد پدرش توي ژاندارمري زنداني بود. &lt;BR&gt;پدرش را حسابي زده بودند همان شد وقتي مرد جمع کردند آمدند تهران، خيابان مولوي يک خانه اجاره کردند از اين خانه هايي بود که وسط حياط حوض آب داشت؛ دورتادورش حجره.&lt;BR&gt;2- هفت ساله بود که رفت کارگاه خياطي، پيش داداش علي، اوستا به داداش گفته بود مواظب باش دست به چرخ¬ها نزنه. خرابکاري بکنه من يقه تو رو مي گيرم. &lt;BR&gt;دو هفته نشده بود يک چرخ ديگر گذاشته بود کنار بقيه چرخ ها. گفته بود: براي آميرزاست. &lt;BR&gt;سه ماه توي خياطي کارکرد. مزدش شد عين بقيه، مدرسه ها که باز شد رفت شبانه اسم نوشت روزها کار مي کرد شبها درس مي خواند .&lt;BR&gt;3- يکي از کارگرها تصادف کرده بود. پول عمل نداشت. آمد پيش اوستا گفت:‌پول! &lt;BR&gt;گفت: ‌نميدم. &lt;BR&gt;روکرد به کارگرها گفت: کار تعطيل!&lt;BR&gt;اوستا گفت:‌ميدم اما قرض. &lt;BR&gt;بعد انقلاب رفت مغازه اوستا. پول را گذاشت جلويش گفت اين هم طلب شما. &lt;BR&gt;گريه اش گرفته بود. من ديگه نميخوامش. &lt;BR&gt;محمد هم گفته بود. من هم ديگه نميخوامش.&lt;BR&gt;4- يک طرف مش حسن آب دارچي ايستاده بود يک طرف هم اوستا پشت ميز کارش نشسته بود عبدالله آمده بود تو، ‌چاقو را گذاشته بود زير گلوي اوستا گفته بود پنج هزار تومان! ‌مي دي يا بکشمت! مش حسن دويده بود توي زيرزمين داد زده بود عبدالله قصاب. همه بچه ها دويده بودند بالا مست کرده بود. باج مي خواست. &lt;BR&gt;- آخه از کجا بيارم اول صبحي؟ &lt;BR&gt;- از کجا بياري؟ از اون تو. &lt;BR&gt;گاوصندق را نشان داده بود. محمد هم تا اين را ديده بود، پريده بود چوب پنبه زني را برداشته بود افتاده بود به جان يارو. بعد کم کم بقيه هم ترسشان ريخته بود طرف را حسابي زده بودند. پاسبان که آمده بود عبدالله قصاب را ببرد، ‌به محمد گفته بود خودت را خانه خراب کردي، جوجه !‌ او هم گفته بود کاريت نباشه، ‌بذار من خونه خراب بشم . اوستاش گفته بود بهتره چند روزي آفتابي نشي مزدت سرجاشه. برو. گفته بود از فردا مي آم. زودتر هم مي آم .&lt;BR&gt;5- برادرش دو سال بود نامزد کرده بود پدرزنش گفته بود ما توي فاميل آبرو داريم. تا يه ماه ديگه اگر عقد کردي که کردي اگر نه ديگه اين طرفها پيدات نشه. خرج خانه با علي بود پول عقد و عروسي را نداشت محمد رفت با پدر زن علي حرف زد، قرار عروسي را هم گذاشت. تا شب عروسي خود علي نمي دانست با مادر و خواهرش هماهنگ کرده بود. &lt;BR&gt;گفته بود: ‌داداش بويي نبره. با پول پس انداز خودش کار را راه انداخته بود. محمد يکي از کارگرها را فرستاده بود بالاي چهارپايه بگويد کار تعطيله! کي مي آد بريم عروسي؟ بچه ها پرسيده بودند: عروسي کي؟ گفته بود راه بيفتين! سر سفره عقد مي بينينش. علي گفته بود: من نمي آم. لباس ندارم. محمد هم پريده بود يک دست کت و شلوار سرمه اي نو گرفته بود، گذاشته بود روي ميز کارش گفته بود تو نباشي حال نمي ده. اين هم لباس.&lt;BR&gt;6- هفده سالش که شد ازدواج کرد؛ با دختر خاله اش. عروسيش خانه پدرزنش بود توي بر بيابان همه را که دعوت کرده بودند شده بودند پنج شش نفر. خودش گفته بود به کسي نگيم سنگين تره!&lt;BR&gt;همسايه ها بو برده بودند محمد از رژيم خوشش نمي آيد مي گفتند پسر فلاني خرابکاره. عروسيش را ديده بودند گفته بودند ازدواجش هم مثل مسلمون ها نيست .&lt;BR&gt;7- پسر هم سايه کار چاپخانه را ول کرده بود، آمده بود بيرون. محمد ازش پرسيده بود کار چاپخونه کار بدي نبود. چرا ولش کردي؟‌ گفته بود: عکس هاي ناجور چاپ ميکردند! &lt;BR&gt;- تو چه کار به عکس هاش داشتي؟ کارت رو ميکردي!&lt;BR&gt;- آخه آدم يواش يواش خراب ميشه. الان خيلي از کارگرهاي اونجا افتاده اند به عرق خوري. &lt;BR&gt;کلي از وضع آشفته دنيا برايش گفته بود از فساد حکومت و اين جور چيزها محمد گفته بود اين ها را از کجا ياد گرفتي؟ او هم چند تا کتاب آورده بود داده بود دستش گفته بود از اين جا .&lt;BR&gt;8- قهوه چي محل آمده بود داخل مغازه. به‌ش گفته بود تو از کي تقليد ميکني؟ گفته بود: چه کار به کار من پيرمرد داري؟‌فرض کن از فلاني. گفته بود: نع! بايد از آقاي خميني تقليد کني! &lt;BR&gt;اوستا رسيده بود گفته بود: کي؟ پيرمرد هم گفته بود: آقا! آقاي خميني. &lt;BR&gt;اوستا عصباني شده بود هزار تا فحش بار محمد کرده بود. گفته بود ديگه نمي خواد اين جا کار کني. بلند شو هرکجا ميخواي برو. هرّي. &lt;BR&gt;سندها و سفته هايش را داده بود دستش، ‌ازمغازه انداخته بودش بيرون. کرکره را هم پشت سرش کشيده بود پايين. گفته بود الانه که ساواک بايد در اين جا رو ببنده.&lt;BR&gt;9- رفته بود پيش يک گروه چپي گفته بود ما همه داريم يه کارهايي مي کنيم بياييد يکي بشيم. گفته بودند: تصميم با بالادستي هاست. بايد با اونا صحبت کني. شرط هم کاري اينه که ايدئولوژي ما رو قبول کنين!&lt;BR&gt;- چي چي؟ &lt;BR&gt;گفته بودند: سازمان ايدئولوژي خودش را دارد. هرچه رهبري سازمان بگويد همان است. پرسيده بود: يعني شما نظر مراجع و مجتهدين رو قبول ندارين؟‌ گفته بودند: فقط ايدئولوژي سازمان . &lt;BR&gt;پرسيده بود: نظرتون در مورد رهبري آقاي خميني چيه؟ طرف هم گفته بود: ما خودمون توي متن انقلابيم. آقاي خميني ديگه کيه؟ گفته بود: ما نيستيم.&lt;BR&gt;10- با جعبه شيريني آمده بود کارگاه. دورش زرورق پيچيده بود. گفتم مبارکه.&lt;BR&gt;گفت :‌حالا ديگه … &lt;BR&gt;رفتم شيريني بردارم. ديدم پر نارنجک است.&lt;BR&gt;11- با داداشم با هم بوديم. با وانت بروجردي زديم به يک بنده خدايي، ‌از اين لات هاي خوش قواره. کت و شلوار مشکي و بلوز سفيد و کفش نوک تيز. از روي زمين بلند شد، شروع کرد فحش دادن. داداشم آمد پايين. گفت: آقا خيلي ببخشين. &lt;BR&gt;ديدم طرف ول کن نيست. آمدم پايين دعوا. داداشم گفت: بشين توي ماشين حرف نزن. طرف را با هزار تا سلام، ‌صلوات راه انداخت رفت. آمد گفت بابا! اين ماشين بروجرديه. تو به اين ماشين اطمينان داري دعوا ميکني؟ ‌اگر پليس بياد يه دور ماشينو بگرده چه غلطي ميخواي بکني؟ &lt;BR&gt;بعد هم دست کرد پشت صندلي يک اعلاميه درآورد گفت: بفرما.&lt;BR&gt;12- آخر آموزش بهش يک روز مرخصي دادند. فرار کرد. شنيده بود از آب هاي جنوب مي شود رفت آن طرف آب. &lt;BR&gt;به برادرش گفت: مي خوام برم نجف پيش آقا. به مادرش گفت از سربازي فرار کرده ام. آدرس دايي اش را گرفت رفت اهواز بهش گفته بود کار و کاسبي خوب نيست ميخوام برم جنس بيارم. دايي اش گفته بود توي مرز درگيريه! عراقي ها هزار تا مثل تو رو به جرم جاسوسي گرفته اند. ايراني ها هم اگه بگيرندت همينه. توي اين هير و وير ميخواي چي کار کني؟ گفته بود: ميرم! &lt;BR&gt;يکي را پيده کرده بود، با قايقش زده بودند به آب. گشتي هاي عراقي را که ديده بودند برگشته بودند طرف خرمشهر گشتي هاي ايراني گرفته بودندشان.&lt;BR&gt;13- فرستاده بودند در خانه به مادرش گفته بودند: پسرت خياط بوده؟ سربازي رفته؟ فرار کرده؟ &lt;BR&gt;گفته بود: آره. گفته بودند: گرفتندش. چيز ديگري نگفته بود. رفته بود اهواز؛ دادسرا؛ آگاهي؛ نظام وظيفه؛ زندان همه جا را از زير پا در کرده بود. گفته بودند برو ساواک. کلي پياده رفته بود. عکس محمد را نشان داده بود گريه کرده بود، گفته بود: پسر من اينجاست؟ از سربازي فرار کرده. گفته بودند: نه. گفته بود: پس کي فرستاد خانه؟ &lt;BR&gt;گفته بودند تو برو پسرت رو سه روز ديگه تحويلت ميديم؛ تهران! &lt;BR&gt;بيست و پنج روز بعد که آمد گفت: ديدي مادر؟ قسمت نشد برم نجف. رفته بود نظام وظيفه بهش گفته بودند: چرا از سربازي فرار کردي؟ گفته بود: بازم ميکنم. گفته بودند: يعني چي؟ &lt;BR&gt;گفته بود من زن وبچه دارم خرج دارن، هيچ کس رو هم غير از من ندارن. اگه سربازيم رو تهرون نندازين بازم فرار ميکنم. پاي برگه سربازيش نوشته بودند ادامه خدمت در قرارگاه فرودگاه. شده بود سرباز فرودگاه مهرآباد. &lt;BR&gt;14- گفته بودند کاخ جوانان شوش جوون ها رو پاک عوض کرده، بايد يه کاريش کرد. رفته بود از نزديک آن جا را ديد زده بود. موتورخانه اش را ديده بود. گفته بود خودشه! بعد از انفجار برق منطقه دو روز قطع بود. برق کاخ جوانان بيشتر. &lt;BR&gt;چند هفته روي شيشه در ورودي زده بودند تا اطلاع ثانوي تعطيل است .&lt;BR&gt;15- رفته بود اصفهان پي ريخته گر گفته بود براي ارتش نارنجک مي زني، براي ما هم بزن. طرف اول راه نمي داده. اسم امام را که برده بود گفته بود اينجا مأمورهاي ارتش آمد و رفت دارن. اصلاً نميشه اينجا کاري کرد. يک نفر رو بفرست يادش بدم. بريد براي خودتون نارنجک بزنين. برگشته بود تهران يکي از کارگرهاي خياطي را فرستاده بود اصفهان گفته بود بايد يادش بگيري. زود! از آن طرف رفته بود توي يک باغ نزديک ورامين کارگاه درست کرده بود تراشکار و متخصص مواد منفجره اش را هم پيدا کرده بود. &lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;چه خوش دسته ! &lt;BR&gt;مهم اينه که منفجر بشه . &lt;BR&gt;ضامنش را کشيده بود و پرت کرده بود توي بيابان رو کرده بود به بچه ها گفته بود دست مريزاد!&lt;BR&gt;16- شنيده بود يک مستشار امريکايي چند هفته مي آيد تهران، فهميده بود ماشين طرف را هيچ جا بازرسي نمي کنند. يک کليد يدک درست کرده بودند با دو نفر ديگر رفته بودند سر وقت اسلحه خانه ماشين را برداشته بودند و از جلوي نگهباني رد شده بوند با چند تا مسلسل و يک جعبه پر فشنگ.&lt;BR&gt;17- رفته بود فلسطين دوره ببيند نمانده بود گفته بود اون جوري که فکر مي کردم نبود کلي مسلمان و مارکسيست قاطي هم شده اند نمي دونند چه کار مي خواهند بکنند. برگشتني توي صف بازرسي فرودگاه نگهبان بهش گفته بود هلو مستر! بفرماييد برويد، پليز!&lt;BR&gt;فکر کرده بود محمد خارجي است او هم گفته بود خيلي ممنون! دست شما درد نکنه.&lt;BR&gt;طرف جا خورده بود. چند تا فحش داده بود گفته بود برو وايسا آخر صف !&lt;BR&gt;18- يکي مي خواست بياد تهران نمي دانم وزير دفاع امريکا بود يا نماينده سازمان ملل؟ خبر آوردند که شاه گفته هيچ اتفاقي نبايد بيفته. همين حرف براي محمد کافي بود گفت: بايد بيفته. &lt;BR&gt;رفيقي داشت توي اصفهان. اسمش سلمان بود. توي اين جور کارها با همديگر بودند. خودش هم که تهران بود درست همان وقتي که قرار بود هيچ اتفاقي نيفتد، يک هليکوپتر توي اصفهان افتاد پايين، ‌دو تا اتوبوس سفارت امريکا توي تهران رفت رو هوا.&lt;BR&gt;19- کاباره خان سالار، ‌مخصوص امريکايي ها بود رفته بود همه جايش را ديد زده بود بعد که آمده بود بيرون گفته بود وآااي. چه خبره! مصطفي و عباسعلي را فرستاد آنجا گفت: آنقدر برويد و بياييد که بشناسند تون. &lt;BR&gt;شده بودند دوتا امريکايي خوشگل؛  بيست شب رفته بودند. پانزده شب دست خالي شب هاي آخر با کيف. &lt;BR&gt;بمب نود ثانيه اي منفجر مي شد عباسعلي زودتر رفته بود بيرون. مصطفي هم ضامنش را کشيده بود و راه افتاده بود سمت در شده بود شصت ثانيه اي ديده بود عباسعلي دارد بر مي گردد. يکي بهش گفته بود کيفتان را جاگذاشته اين. برين برش دارين. رفته بود نشسته بود پشت ميز. همان جا مانده بود. ديگر برنگشته بود بيرون. &lt;BR&gt;برگشته بود سرقرار. بروجردي گفته بود: عباسعلي کو ؟‌&lt;BR&gt;زده بود زير گريه. گفته بود: کاش من هم نمي آمدم بيرون.&lt;BR&gt;20- بيست و يکمين بهمن پنجاه و هفت با راديوش بي سيم کلانتري ها را مي گرفت. مي گفت بريد فلان جا زور آخرشونه. &lt;BR&gt;امام که آمد عبا پوشيد،‌عمامه گذاشت. اسلحه اش را هم گرفت زير عبا و رفت فرودگاه.&lt;BR&gt;21- دکتر بهشتي بهش گفته بود مي خواهيم حفاظت از امام رو بسپريم به گروه شما. ميتونين؟ يک طرحي بايد بدين که شوراي انقلاب رو راضي کنه. شب تا صبح نشست و طرح حفاظت را نوشت. قبول کردند. فرداش روزنامه ها نوشتند &quot;چهار هزار جوان مسلح از امام محافظت مي کنند.&quot;&lt;BR&gt;22- با موتورگازي مي آمد کميته. سروکله اش که پيدا مي شد تيکه بود که بارش مي کردند. آقایبروجردي پارکينگ ماشين هاي ضد گلوله اون طرفه، برو اون جا پارکش کن. حيفه اين رو سوار مي شين ها. مي دوني يک خط بيفته بهش چي مي شه؟ حاجي بده ببرم روش چادر بکشم آفتاب نخوره حيفه. &lt;BR&gt;موتور را داده بود دست اين آخري گفته بود بارک الله فقط به پاها. ما همين يه وسيله رو داريم .&lt;BR&gt;23- گفتم: تو که خونه ات تهرونه پاشو يه سر بزن خونه برگرد. گفت: ايشالا فردا. فرداش مي شد پس فردا. آنقدر نرفت که زن و بچه اش آمدند جلوي پادگان يکي پشت بلندگو داد مي زد برادر بروجردي، ملاقاتي!&lt;BR&gt;24- توي اوين بهش خبر دادن مادرت دم در منتظرته. تا آمده بود دم در گفته بود چند سال آزگاره که خون به جگر ماها کرده اي؟ تو زن و بچه نداري؟ خواهر و مادر نداري؟ گفته بود: من نوکر شماها هستم. نگاه کرده بود توي صورت محمد گفته بود: اون از زندون رفتنت. اون هم از خارج رفتنت او از اعلاميه ها و تفنگ هايي که مي آوردي خانه تنمان را مي لرزاندي. اين هم از اين بعد انقلابت که ماه به ماه توي خونه پيدات نميشه. دست مادرش را بوسيده بود. گفته بود تا حالا کلي خون دل خورده ايم ،رسيده ايم اينجا تازه اول کاره. ول کنيم همه چي از بين بره؟&lt;BR&gt;25- آمده بود خانه بچه هايش را که بغل کرده بود ،غريبي کرده بودند هنوز چاييش سرد نشده بود که آمده بودند در خانه. گفته بودند اوين، زنداني ها شورش کرده اند. گفته بود: به ما نيومده بمونيم خونه. &lt;BR&gt;يکي از زنداني ها خودش را زده بود به مريضي حسين رفته بود ببردش بهداري گروگان گرفته بودندش چاقو گذاشته بودند زير گلويش گفته بودند: يا آزادمان کنيد يا فاتحه !&lt;BR&gt;محمد گفته بود بکشيش هم آزادت نمي کنم همين جا محاکمه ات مي کنم. همين جا هم اعدامت مي کنم. حالا ببين!&lt;BR&gt;با يک نفر ديگر رفته بودند روي پشت بام. پنجره را که برداشته بودند، يکي از زنداني ها ديده بود. هنوز سر و صدا نکرده، پريده بودند پايين محمد کلتش را گذاشته بود روي پيشاني طرف گفته بود اگر مردي بپر .&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 05:58:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=velayatezaman&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>velayatezaman</dc:creator>
<guid>http://velayatezaman.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم تنــگ شهيـدان اسـت امشب </title>
<link>http://velayatezaman.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;H2 class=contentheading&gt;
&lt;DIV class=article-meta&gt;&lt;FONT color=#0099cc size=3&gt;دلم تنــگ شهيـدان اسـت امشب &lt;BR&gt;كه همرنگ شهيدان است امشب &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من از خـون شهيـــدان شـرم دارم &lt;BR&gt;كه خلقي را به خود سرگـرم دارم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زمن پـرسيــد فــرزنـد شهيـــــــدي &lt;BR&gt;كــه بــابــاي شهيــدم را نـديــدي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به من مي گفت مادر او جوان بود &lt;BR&gt;دليــر و جنگجـــوي و پـرتـوان بـــود&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نميدانم چه سوداي به سر داشت &lt;BR&gt;به دوشش كوله باري از سفر داشت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قــدم در كـوچـه بـاغ عشق مي &lt;BR&gt;به جان خويش داغ عشق مي زد&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/H2&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 20:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=velayatezaman&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>velayatezaman</dc:creator>
<guid>http://velayatezaman.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد هشت سال استثنایی گرامی باد</title>
<link>http://velayatezaman.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;DIV dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://tanz.isarblog.com/?postId=311&quot;&gt;اخوی شفاعت یادت نره&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مثلا آموزش آبی خاکی می دیدیم. یکبار آمدیم بلایی را که دیگران سر ما آورده بودند سر بچه ها بیاوریم ولی نشد. فکر می کردم لابد همین که خودم را مثل آن بنده خدا زدم به مردن و غرق شدن، از چپ و راست وارد و ناوارد می ریزند توی آب با عجله و التهاب من را می کشند بیرون و کلی تر و خشکم می کنند و بعد می فهمند که با همه زرنگی کلاه سرشان رفته است. کلاه سرشان این بود که در یک نقطه ای از سد بنا کردم الکی زیر آب رفتن. بالا آمدن. دستم را به علامت کمک بالا بردن. و خلاصه نقش بازی کردن. نخیر هیچکس گوشش بدهکار نیست. جز یکی دو نفر که نزدیکم بودند. آنها هم مرا که با این وضع دیدند، شروع کردند دست تکان دادن: خداحافظ! اخوی اگه شهید شدی شفاعت یادت نره!&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://tanz.isarblog.com/?postId=181&quot;&gt;اخوی عطر بزن&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب جمعه بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بچه ها جمع شده بودند تو سنگر برای دعای کمیل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چراغارو خاموش کردند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مجلس حال و هوای خاصی گرفته بود هر کسی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زیر لب زمزمه می کرد و اشک میریخت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه دفعه اومد  گفت اخوی بفرما&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عطر بزن ...ثواب داره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- اخه الان وقتشه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بزن اخوی ..بو بد میدی ..امام زمان نمیاد تو مجلسمونا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بزن به صورتت کلی هم ثواب داره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد دعا که چراغا رو روشن کردند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صورت همه سیاه بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو عطر جوهر ریخته بود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بچه ها م یه جشن پتوی حسابی براش گرفتند..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برگرفته از وبلاگ طنز جبهه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 20:12:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=velayatezaman&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>velayatezaman</dc:creator>
<guid>http://velayatezaman.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
