|

برای اينكه بفهمد اسرا را از كجا برده اند همان شب رفتيم شناسائی. رسيديم به پايگاهی كه ميانه راه بوكان بود. هنوز موقعيت آنجا دستمان نيامده بود كه صدای ناله ای را شنيديم، دقت كه كرديم، ديديم صدای آشناست، ناله يكی از اسيرها بود. وقتی به خودم آمدم ديدم كاوه گريه می كند، با سوز و بلند. من و دوستم بهش گفتيم: يواش تر آقا محمود. الان نگهبان می فهمه. داشت راست می آمد طرف ما، تا جائی كه جا داشت خودم را به زمين رساندم، هر چه دعا به خاطر داشتم خواندم، لجم در آمده بود. كاوه همين طور نشسته بود و بي پروا گريه می كرد، تا صدای نفس نگهبان را شنيدم، دستم را بردم روی ماشه كه بچكانم، كه ديدم برگشت؛ما هم برگشتيم سقز.چند روز بعد مبادله ای بين ما وضد انقلاب شد و اسرایمان آزاد شدند. شناسایی خوب و دقيقی كه آن شب داشتيم، مقوله عمليات بزرگی بود كه منجر به آزادی بوكان، از لوث وجود ضد انقلاب شد.
|